تبليغاتX
مزامیر
شعر محسن نيك نام

بعد از يك عمر خانه بر دوشي

 

آرام گرفته ام در آغوشي

 

آنگونه كه برق و باد در رفتن

 

باري نگذاشتيم بر دوشي

 

نه آتش كاروان بجا مانده است

 

نه زنگِ جرس نه بانگِ چاووشي

 

كي در سر تو خيالِ خامي بود

 

اي دل كه شبيه سركه مي جوشي

 

كي بر سر من زده است هشياري

 

كي از سر من پريده مدهوشي

 

از ياد مبر مرا تو اي ساقي

 

اندازه ي جرعه اي فراموشي

 

اين آخرِ شاهنامه خواني هاست

 

سهراب كُشي پس از سياووشي

 

خاموش تر از سكوت، فرياد است

 

روشن تر از آفتاب ، خاموشي

 

بخت است كه تلخ كرده كامم را

 

ته مانده ي قهوه اي كه مي نوشي

 

محسن نيكنام

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:51  توسط محسن نیکنام  | 

عالم همه در طواف عشق است

 

 

اين دايره دورِ قافِ عشق است 

 

 

 

لبيك از او صلا هم از اوست

 

 

عشق است كه در طواف عشق است

 

 

 

عشق است هميشه با جنون است

 

 

یا اینکه جنون مُضاف عشق است

 

 

 

سرباختن است شرط عشاق

 

 

گر سر ندهي خلاف عشق است

 

 

 

بگذار سلاح را و بگريز

 

  

اي مرگ كه اين مَصاف عشق است

 

 

 

دادند عزيز ! حسنِ يوسف

 

 

آنرا كه به كف كلاف عشق است

 

 

محسن نيكنام

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 17:0  توسط محسن نیکنام  | 

ساغرْ کفِ دو دستِ ابالفضل است

ساقی ی پی خجسته ابالفضل است

 

عشاق را كِشد به تسلسل، دور

اين دور، دور‎ دستِ ابالفضل است

 

گر ساقي ي حسين اباالفضل است

يعني حسين،مستِ‎ ابالفضل است

 

حجي كه ناتمام،حسين است و

قدقامتِ شكسته ابالفضل است

 

اين مُهر سر شكسته حسين است و

آن سُبحه ي گُسسته ابالفضل است

 

خورشيد در مغاكْ حسين است و

ماه به خون نشسته ابالفضل است

 

هفتاد و دو ستاره ي عريان را

مهتابِ هاله بسته ابالفضل است

 

ماه ايستاده نافله ي شب را

يوميٌه اي نشسته ابالفضل است

 

محسن نيكنام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:51  توسط محسن نیکنام  | 

مر خداوند را علي تنهاست

 

كه نه تنها خدا علي تنهاست

 

 

تا به تنهايي خدا برسد

 

مانده ام تا كجا علي تنهاست

 

 

اشهدْن لا الاه الا هو

 

و گواه خدا علي تنهاست

 

 

باعلي هركه نيست برحق نيست

 

حق اگر هست باعلي تنهاست

 

 

آنچه مي آيد و هرآنچه گذشت

 

آنسوي ماجرا علي تنهاست

 

 

عشق اگر مانده است روي زمين

 

بند يك ذكر يا علي تنهاست

 

 

اصل علييت خداوندي

 

‹عين› و ‹لام› است و‹ يا› : ‹علي› تنهاست

 

 

كلمه چيست جز كلام علي

 

واي اي واژه ها علي تنهاست

 

 

محسن نيكنام

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:19  توسط محسن نیکنام  | 

هی دوزلفش را خراج ری کند

 

کی دو چشمش را دوکاسه می کند

 

هی غم امروز وفردا تا به کی

شادی اش کو تا غمم را هی کند

 

چله چله می نشینم تاکه او

 

خوشه خوشه میوه ام را می کند

 

کوجنونی کوکه بامن پا به پا

 

لیلی ولیلی کند لی لی کند

 

کو جنونی کوکه مجنون درپی اش

 

ناقه ی لیلی ی خودراپی کند

 

ترسم این اردیبهشت دیررس

 

روزگارفرودین را دی کند

 

من ازاودورم که او دورازمن است

 

باوی آن کردم که با من وی کند

 

شهر رادرپیچ وتاب انداخته است

 

رودمن تا اصفهان راطی کند

 

                    محسن نیکنام

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 6:29  توسط محسن نیکنام  | 

بگو که چیست که اینجا فرود آمده ای

از آن حوالی تا این حدود آمده ای

 

تو ای صدای رهای بدل به بغض شده

مگر در اوج گرفتن فرود آمده ای

 

سکوت بین کلام محبتی که فروغ

تو را سرود تو را تا سرود آمده ای

 

به بی کرانی دریا به بی سکونی رود

 که از تلاقی دریا و رود آمده ای

 

نه آب در سیلان و نه باد در جریان

که در توالی عصر رکود آمده ای

 

تو نا شنیده ترینِ نگفته ها یی که

سر تبانی گفت وشنود آمده ای

 

هر آنجه آینه ی ناگهان گواهی داد

تو از تنفس صبح شهود آمده ای

 

چنان در آمد ورفتن مرددی گویی

که در تردد بود و نبود آمده ای

 

چه دیر و زود شده ست وچه زود دیر شده ست

چه دیر آمده بودی چه زود...

                                     محسن نیکنام

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 15:41  توسط محسن نیکنام  | 

 

ماه بني هاشم است اين ، نق‍ال دَم مي زد از او

 

در پرده مي گفت نقال : خورشيد برآمد از او

 

برآمد از آب ، مهتاب ؛ دامن نيآلوده در آب

 

لب تشنه ماهي كه دريا ، خورده است دستِ رد ازاو

 

 

افتاد مهتاب و برخواست، برخواست دريا و افتاد

 

افتاد،برخواست،افتاد دريا به جزر و مد از او

 

 

يك دست جامي لبالب ، يك دست چون مهر بر لب

 

كاسرار بيرون نريزد ، سرمستي بي حد از او

 

 

تا دست داده است از دست، تا جان گرفته است بردست

 

دلها گرفته است ازاين دست ، هستي بدست آمد از او

 

هرجا ابالفضل عشق است،عشق است هرجا ابالفضل

 

او آبرو دارد از عشق ، عشق آبرو دارد از او

 

 

محسن نيك نام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:0  توسط محسن نیکنام  | 

شبیه دشنه فرو رفته ام درون خودم

 

چنانکه دست خود آلوده ام به خون خودم

 

 به روی پایِ خودم ایستاده ام چون موج

 

هزاربار شکستم اگر درون خودم

 

 نه بی گُدار، کسی دل نزد به اقیانوس

 

مگر به دست خودم بشکنم سکون خودم

 

ترا هرآینه آبی ترم که ماه تری

 

ترا چگونه تصور کنم بدونه خودم

 

نه خسروانی تلخی ، نه شور شیرینی است

 

که تیشه می زنم اینسان به بیستون خودم

 

چه بیش از آنکه تو مجنونی مرا لیلی

 

من از تو ساخته ام لیلی از جنون خودم

 

به روی دوشم اگر می کشم صلیبم را

 

غریبه ام به نگاه حواریون خودم

 

بساز تاکه بسوزیم شمِع من تا صبح

 

تو در حقیقت خویش و من از فسون خودم

 

محسن نيكنام

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:52  توسط محسن نیکنام  | 

 

چشمي كه باز كردي رم داد ابرها را

 

چشمي كه آهوانه آشفت ببرها را

 

 

ابري ي آفتابي ، باران شدي بباري

 

تا زير پا گذاري ٬قانون ابرها را

 

 

اي سيب سرخ تابان ٬ترسم كه برنتابم

 

آنگونه تاب ها را ، اينگونه صبرها را

 

 

من از توام ، تو ازمن ،دو ناگزير ازهم

 

خود اختيار كردیم اينگونه جبر ها را

 

 

آغاز من تو بودي ٬پايان من تو هستي

 

بيهوده مي نويسند اين سنگِ قبرها را

 

 

هي چشم مي چرانم ٬هي چشم مي دوانم

 

هي! چشم آهوانه هشدار ببرها را

 

 

محسن نيكنام

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:5  توسط محسن نیکنام  |